مَــحال اسـت بِــبَـخشم کسـے را کــه...
وَسَـطِ خـنده هـایمـ
وَقـتــے بـه یـادش مـــــے اُفتـــم...

گـــــریـه امـ مـے گـیرد...!!!



طبقه بندی: دلنوشته، من، جدایی، تنهایی، تو،

تاریخ : جمعه 9 مرداد 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو  اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در روهم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و  ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ،دخترم ، در رو باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره .با هرمصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه  نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی رو که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ روبر میداره، بازش می کنه و می خونه :


ادامه مطلب

طبقه بندی: جدایی، زندگی، عشق،

تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

مادرم دست به بالشم می کشید... نگاه معنی دارش...

جواب میدهم لیوان آب...

لبخند تلخی میزند و می گوید...

لیوان پر از آب را باورکنم یا چشمان قرمزت را...؟





طبقه بندی: من، تنهایی، جدایی،

تاریخ : دوشنبه 1 تیر 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

وقتی ازكنارت ردشدم بی محلی ات آزارم نداد...

اماشكستم وقتی گفتی ندیدمت!!




طبقه بندی: من، تو، جدایی،

تاریخ : سه شنبه 5 خرداد 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

من میرم...باور کن میرم...

ولی دلم برای به جهنم گفتن هایت تنگ میشود....




طبقه بندی: من، تنهایی، جدایی، انتظار،

تاریخ : دوشنبه 4 خرداد 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

من زخمـ های بی نظیـری به تن دارمـ
اما
تــــو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترینشان!
بعد از تو آدمـ ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستمـ
که هیـچ کدامشان به پای تو نرسیدند
به قلبمـ نرسیدند ...!




طبقه بندی: دلنوشته، من، جدایی،

تاریخ : یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم

خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم خودم میرم عزیزترین

نزار بمونه زیر پا ، قلبم رو بردار از زمین
"
دوستت دارم" برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود




طبقه بندی: من، تنهایی، جدایی،

تاریخ : یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

تعداد کل صفحات : 12 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic