الهی

نردبان دلم را به هر که رو زدم شکست …

باکی نیست ! برای رسیدن به تو تنها نگاهی به آسمان کافیست !




طبقه بندی: دعا، خدا، من، تنهایی،

تاریخ : یکشنبه 8 شهریور 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

خدایا
کفر نمی‌گویم
پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!




طبقه بندی: خدا، دعا، من، تنهایی،

تاریخ : چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

خدایــــا!
کاش بودے . . .
وقتـے بغض مـےکردم . . .؛
فقطـ بغلم مـےکردے و مـےگفتـے . .
ببینم چشمـــــاتو . . .
منـــــو نگاه کـن . . .؛
اگه گریــہ کنـے قهـــــر مـےکنم میرمـــــا . . .!
فَقَط هَمِـیـ ـنْ...!!




طبقه بندی: خدا، تنهایی، من، دعا،

تاریخ : جمعه 4 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب می کند
و چشم هایش را می بندد و می گوید
من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم ؟؟؟
پس خودت کمکم کن




طبقه بندی: خدا، دعا، تنهایی، من،

تاریخ : پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

خدایا اگر غبار خطاهایم مرا از چشم تو انداخته، تو از آنها چشم بپوش و فقط نگاه کن به شفافیت توکلم، به زلالی امیدم....خدایا با همه ی نه شنیدن ها باز هم به تو پناه آورده ام....امیدم را نا امید نکن...




طبقه بندی: خدا، دعا، من،

تاریخ : چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

اون روزم گذشت و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد . اون قدر باهام گرم و آروم باهام حرف زدی که همه ی اتفاقات چند روزه ی گذشته برام رنگ باخت . . . تموم شد . . .آخرش فقط خنده و شادی بود ، فقط شوخی میکردی باهام و از هر چیزی یه چیز طنز درمیاوردی . دو روز بعد باز بهت زنگ زدم . تو خونه نبودی ، رفته بودی بیرون . کلاست تموم شده بود . قرار بود ببندمت به باد سوال پرسیدن . باز من نشسته بودم با خودم فکر کرده بودم ، اونم منــــــــطقی ، در مورد رابطمون به نتیجه ای نرسیده بودم !!!! بعد از سلام و احوالپرسی اولین چیزی که ازت پرسیدم این بود :

" اسم رابطه ی من و شما الان چیه ؟؟ "

صدای آه و نالت بلند شد . شاکی بودی از من و این که باز دوباره چی شده که فلسفی رفتم تو ماجرا و دنبال اسم میگردم براش . . . کلی بهانه گرفتی و ناز کردی و جواب نمیدادی و . . . بهت چند تا گزینه دادم تا برات راحت تر بشه جوابش . گفتی :

" هم دانشگاهی سابقی "

پرسیدم : " بود و نبود این رابطه برا شما فرقی داره ؟؟؟!! "

گفتی : " قبلا هم پرسیدین !! بله . قطعا فرق داره !! تفاوتش خیلیه "




طبقه بندی: دلنوشته، دعا، من، تو،

تاریخ : دوشنبه 24 تیر 1392 | ساعت 00 و 33 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

خدایا…!

اندکی نفهمی عطا کن

که راحت زندگی کنیم!

مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم…!




طبقه بندی: تنهایی، خدا، دعا، عشق، من،

تاریخ : شنبه 26 اسفند 1391 | ساعت 22 و 22 دقیقه و 22 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات