برای پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد و در آسمانهایت پرواز دهد.
بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و بروید و بکوش تا اینهمه گوشت و پیه و استخوان سنگین را که چنین به زمین وفادارت کرده است، سبک کنی و از خویش بزدایی، آنگاه به جای خزیدن، خواهی پرید.
در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندانهای اسارت .




طبقه بندی: زندگی،

تاریخ : پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

این ســــرها ... این خوابــــها ... آغــــوش میخواهند نه سنــــگ....!!
هـــــــیســـــــ...!! کمی آرامتر بی صدا تر، آهسته تر سراغش را بگیر... ممکن است بیدار شود...!!
وجـــــدان را میـگوییم...!!




طبقه بندی: زندگی، تنهایی،

تاریخ : چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

ساعتها زیر دوش به کاشیهای حموم خیره میشی
غذات و سرد میخوری
صبحانه رو شام ، نهار و نصفه شب!
لباسات دیگه به تنت نمیاد
همه چیو قیچی میزنی!
ساعتها به یه آهنگ تکراری گوش میکنی و هیچوقت اونو حفظ نمیشی ......!
اینقدر علامت سوالای توی فکرت و میشمری ......
تا آخرش روی بالش خیست خوابت ببره!
تنهایی از تو آدمی میسازه ......
که دیگه شبیه آدم نیست!




طبقه بندی: من، تنهایی، انتظار،

تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻬﻢ
ﭘﯿﺎﻡ ﺑﺪﻱ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﺪﻡ!
ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﻨﯽ ﭼﺮﺍ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﻡ!
ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﯽ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ ﺑﮕﻪ
ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ؟
ﻭ ﺗﻮ ﺑﮕﻲ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟؟!
ﺑﮕﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﺣﻮﻣﻪ؟
ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ 4 ﺭﻭﺯﻩ ﺩﻓﻨﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ
ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ؟
ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻨﺎﺭﺗﻢ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﺎﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺷﻢ...
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻢ ﻣﻦ...
ﺍﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﺭﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﯿﻨﻪ




طبقه بندی: من، زندگی، تنهایی،

تاریخ : دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

من زخمـ های بی نظیـری به تن دارمـ
اما
تــــو مهربان ترینشان بودی
عمیق ترینشان
عزیزترینشان!
بعد از تو آدمـ ها
تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستمـ
که هیـچ کدامشان به پای تو نرسیدند
به قلبمـ نرسیدند ...!




طبقه بندی: دلنوشته، من، جدایی،

تاریخ : یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

وای از دست این تنهایی ، وای از دست این دل بهانه گیر
وای از دست این لحظه های نفسگیر ، ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر
خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام
در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام
همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….
عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست
قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست
هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا
از این زندان غم رها کند
دلم گرفته ….
خیلی دلم گرفته….
انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد
انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند
وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم
آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام
نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید
من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم
دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها
میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….
میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم ، تا ابد همین دستهای غم
را میگیرم...




طبقه بندی: من، انتظار، تنهایی، خدا،

تاریخ : شنبه 26 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

مستقیــــــــــــــم !؟ در بســــــــــــــــت !؟
مانده ام ..!!
در این شهر شلوغ و پرترافیک
هیچ کس دلم را نمی برد




طبقه بندی: من، تنهایی، انتظار،

تاریخ : جمعه 25 اردیبهشت 1394 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات