یه روز میام به اصفهان فقط به خاطر تو
میام به اون نصف جهان فقط به خاطر  تو

پولارو  رو هم میزاریم فقط به خاطرتو
واست یه کادو میخریم فقط به خاطر تو




طبقه بندی: من، زندگی،

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 | ساعت 15 و 14 دقیقه و 14 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

Happy Birthday to me

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


" خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت "





طبقه بندی: انتظار، تنهایی، من،

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 | ساعت 01 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

HAPPy VALENTINE

ــــــــــــــــــــــــــــ




طبقه بندی: انتظار، تو، تنهایی، عادت، عشق، من،

تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 | ساعت 03 و 02 دقیقه و 02 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

سه روز بعد بهت زنگ زدم و حالت و پرسیدم . بعدم بهت گفتم که وقتی امتحاناتت تموم شد بهم خبر بده تا صحبت کنیم . در مورد خودمون . نمی خواستم دیگه باهات بمونم . دیگه توان ادامه دادن نداشتم . حرفای اون شبت کار خودشو کرده بود . احساسم مرده بود . می خواستم تموم شه . احمقانه بود فکرم ، ولی واقعا می خواستم تمومش کنم . دیگه دوستت نداشتم ، واقعا نداشتم . . . تا 17 روز بعد از اون شب بهت پیام ندادم ، آبان هم تموم شده بود و حالا نیمه ی آذر بود . بعد از اون هر چند روز یه بار پیام میدادم که بدونی به یادتم . توقع جواب نداشتم . اصلا برام مهم نبود چه عکس العملی داری :

" شجاعت می خواهد وفادار احساسی باشی

که می دانی شکست می دهد روزی نفسهای دلت را . . . "

ولنتاین هم اومد و رفت . همراه با تبریک بی جواب من . هیچ تماسی نبود . نمی خواستم صداتو بشنوم . نمی خواستم باز هوایی بشم . حتی گاهی عمدا و برا اینکه یادم نره باهام چیکار کردی ، تماس اون شب و گوش می کردم . اما . . .


طبقه بندی: دلنوشته، من، عشق، تو،

تاریخ : جمعه 25 بهمن 1392 | ساعت 01 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

گفتی : " خوشم نمیاد . . . به جای این که یک ماه نباشه و بعد کلی در موردش بحث بشه ، اصلا قرار نیست یک ماه نباشه . یعنی به جای اینکه رابطمونو کنسلش کنیم ، از الآن درستش می کنیم . . . یعنی کنترلش می کنیم . . . به جای اینکه به قضیه عمق بدیم ، به جای اینکه خیلی حس بذاریم براش ، همون دوستیه معمولی رو که داشتیم ادامه میدیم ، معمولیه معمولی . . . فکر میکنم این طوری بهتر باشه . "

قرار شد منم فکر کنم و تصمیم بگیرم . نفس راحتی کشیدم . آروم شدم . حالا دیگه میدونستم رفتنی در کار نیست ، مگه اینکه من بخوام . . . تصمیم منم که معلوم بود . . . دوباره همه چی عادی شد . شد مثه قبل . دوباره داشتمت فقط با یه کم تغییر . . . احساسی نداشتم بهت . تحقیر اون شب و اون همه گریه تاثیر بدی روم گذاشته بود . هر بار که به اون تماس گوش می کردم حالم از خودم و از زندگی به هم می خورد . از احساسی که اون لحظات داشتم بدم میومد . از این که با اون همه حقارت ازت خواسته بودم بمونی . . . اونم دختر مغروری مثه من . . . تو غرورم و خورد کرده بودی . غرورم و ازم گرفته بودی ولی نتیجه ی بدی نداشت . حداقل دوباره داشتمت یا بهتره بگم فکر می کردم دارمت . . . نمیدونم . . .




طبقه بندی: دلنوشته، من، عشق، تو،

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1392 | ساعت 01 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

یک شنبه بود ، عصر بهت زنگ زدم محمد ، میدونم یادت نیست . تو دیگه هیچی یادت نیست . می خواستم بدونی واقعیت اون روزو فهمیدم ، چیزی که تو هیچ وقت حاضر نشدی بهم بگی . برخلاف انتظارم جواب دادی . نمی دونم چرا . . . مطمئن بودم اهمیتی نمیدی ولی . . .

بهت گفتم که اصل ماجرا رو تازه فهمیدم ، ای کاش خودت زودتر بهم میگفتی . بعدم ازت خواستم اگه چیز دیگه ای هم مونده و من باید بدونم ، الآن خودت بهم بگی . قرار بود با وجود تمام اتفاقات گذشته و با توجه به همه ی اونا برا آینده تصمیم بگیریم . . . گفتی که چیز دیگه ای نیست و لزومی نداشته من اون ماجرا رو بدونم . بعدم ادامه دادی :

" راجع به اون موضوع ، همون موضوع یک ماهه "

تنم لرزید ، گفتم : " اون که سر جاشه "

گفتی : " خوب ، من نمیخوام سر جاش باشه "

بدبخت شدم ، یعنی حتی حاضر نبودی یک ماه به این قضیه فکر کنی ، میخواستی هر چه زودتر از زندگیت بندازیم بیرون !!! این منصفانه نبود . . . گفتم : " چرا ؟؟ "




طبقه بندی: دلنوشته، من، عشق، تو،

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | ساعت 01 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

پنج شنبه بود ، 26 آبان . روز سیاه تو تقویم اون سال من . این دومین بار بود که توی اون سال از دست می دادمت . سال نحسی بود برام . از سال 90 متنفر شده بودم . سال تباهی ونابودی من . . . ولی زهی خیال باطل . نمی دونستم آینده چی برام رقم زده ، آینده ای که خودم ساختم . . . من ترم دوم کارشناسی بودم . شروع کردم شمردن روزا و گذروندن وقت تا یک ماه تموم بشه . شروع کردم مرور همه روزایی که گذشته بود . شروع کردم به گوش کردن همه مکالماتی که با تو داشتم . تنها یادگاریی که از تو داشتم صدات بود . سه روز از اون روز گذشت . داشتم مرور می کردم . آروم آروم بودم . از بی قراری و گریه خبری نبود ، آروم نشسته بودم و مرگ آرزوها و زندگیمو تماشا می کردم . روز سوم رفتم دانشگاه قبلیم . کم کم داشت یک سال میشد که دیگه اونجا نرفته بودم . دوستام هنوز اونجا بودن ، ترم 6 کاردانی رو می گذروندن ، ترم آخرشونو . . . اونجا دوباره سحر و دیدم . فکر نمی کردم این قدر آروم باهاش برخورد کنم . تو راه برگشت خیلی با هم حرف زدیم . همه ی ماجرای چند ماه پیش رو که تو ماه رمضان اتفاق افتاده بود ، برام تعریف کرد . حالا دیگه رفتار اون روز تو برام کاملا توجیه شده بود . به سحر گفتم که هیچ وقت نمی بخشمش ، نه خودش و نه نامزدشو . خیلی ناراحت شد . برام اصلا اهمیت نداشت . . . حس یه آدم لب پرتگاه و داشتم ، یکی که زیر چوبه ی داره ، با یه طناب دور گردنش . . . منتظر بودم یکی هلم بده . . . یکی چهار پایه رو بکشه . انگار لحظه های آخر زندگیم بود ، نفسای آخر . . .




طبقه بندی: تو، دلنوشته، عشق، من،

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392 | ساعت 01 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات