گفتی : " اگه مشکل منم خوب میرم دیگه "

با داد گفتم : " بسه ، اصلا کسی از شما نظر نخواسته . . . بسه دیگه . "

سعی کردی بحث و عوض کنی و بری سمت دیگه ، خودتو آروم نگه داشته بودی و همه تلاشت این بود که با آرامش تمام جوابمو بدی و این طوری من رو هم آروم کنی . . . حتی اگه داد می زدم با صبوری فقط گوش می کردی و دوباره آروم و ملایم حرف می زدی . . . می دونستی که می تونی آرومم کنی . می دونستی همه حرفام بهانه گیریه . . . بهانه ی نبودنت . . .

گفتی : " خوب ، من باید چیکار کنم الآن ؟؟ "

گفتم : " نمیدونم "

گفتی : " من یه راه دارم : اگه یه مدت از هم هیچ خبری نگیریم چی میشه؟ چی تو زندگیت کم میشه "

گفتم : " نمی فهمید ؟؟؟!!!!!!!! . . . نمی فهمید وقتی چند روز جواب پیاممو نمیدید چقدر به هم می ریزم !! کدوم احمقی همچین نظریه ای داده که اگه برید همه چی درست میشه ؟!!!!"

گفتی : " من . . . اولش ممکنه خراب شه ولی با گذشت زمان درست میشه "




طبقه بندی: تو، دلنوشته، عشق، من،

تاریخ : جمعه 20 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

با عصبانیت گفتم : " من غلط کردم تعریف کردم ، خوب شد ! خیالتون راحت میشه ، من غلط کردم "

گفتی : " ما از اون چهار چوب خارج شدیم ، برا همینم داره به هر دومون فشار میاد ، به شما بیشتر "

گفتم : " شما دارید زندگیتونو می کنید ، کدوم فشار ؟؟!!! "

گفتی : " همه چی رو همیشه برا خودت می بینی "

یه کم آروم شدم ، گفتم : " چون حرف نمیزنی . . . از بودن من هیچ فشاری تو زندگی شما نیست "

گفتی : " بودتون نه ولی نوع بودنتون و رفتارایی که میشه چرا . . . برگشتن من قرار بود یه برگشتن منطقی و معمولی و خوب باشه ولی هر چی از اون برگشتنه گذشت ، این قضیه عمق پیدا کرد و از طرف شما بیشتر . ما نتونستیم خودمونو کنترل کنیم . . . خوب ، چیکار کنم الآن ؟ "

گفتم : "تمرکزم به هم ریخته ، نمیتونم درس بخونم . . . همه ی فشارش مال منه که امتحانام شروع شده و تک تکشون داره خراب میشه . . . "




طبقه بندی: تو، دلنوشته، عشق، من،

تاریخ : پنجشنبه 19 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

گفتی : " وقتی میگم مهمون داریم دلیلم واضحه دیگه ! اگه دلیلی نمیاوردم بی احترامی بود به شما "

گفتم : " میخواستی بعدش زنگ بزنی !! "

گفتی : " نشد . . . !! نیازی ندیدم زنگ بزنم . "

 گفتم : " نخواستید !! چون مهم نبوده . . . من با شما چیکار کنم ؟؟ "

گفتی : " من چیکار کنم ؟ . . . عجب دختر شیطونی شدی !! "

بغضم شکسته بود ، وسط گریه هام گفتم : " شما که درستون این قدر براتون مهم بود ، بیجا کردید دوباره برگشتید ، هر چی بود تو این چند ماه داشت عادی می شد ، واسه چی برگشتید دوباره ؟!! "

گفتی : " دو تا جواب داره : اولا تو اون چهار ماه عادی نشده بود ، می دونی که داری خودتو گول می زنی . . . ثانیا که اگه تو چهار ماه عادی شده بود و الآن به مشکل خوردیم ، مشکلی نیست . تو چهار ماه عادیش می کنیم دوباره . . . بعدم اینکه برگشتن من و اون چیزی که تعریف کردیم بعد از برگشتن ، یه چیز دیگه ای بود "




طبقه بندی: تو، دلنوشته، عشق، من،

تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

گفتم : " من وسط پیشرفتتون پس زیادیم ؟ "

باز با آه گفتی : " من اینو نگفتم . ولی به خاطر اینکه از دست من ناراحت می شید و گفتم حق هم دارید ، این معقول ترین راهه که اذیت نشیم ، مخصوصا شما ! "

با بغض گفتم : " مخصوصا شما ، نه من . . . از دوشنبه تا حالا می دونی چه بلایی سر من اومده ؟ من ارزش یه پیامو نداشتم ؟ یادم نمیاد عید و بهم تبریک گفته باشید ! یادم نمیاد جواب این همه پیامو داده باشید ! یادم نمیاد وقتی زنگ زده باشم درست باهام حرف زده باشید !!!!! اینام ربط به مشغله ی درسیتون داره ؟ وسط اون همه مهمون ، 5 دقیقه وقتتون به من نمی رسید ؟؟ چرا فکر کردید این قدر احمقم باید هر چی می گید باور کنم ؟!!!! "

گفتی : " من هیچ دروغی تا حالا بهت نگفتم ، اون روز نمی تونستم حرف بزنم ، باید سنگین حرف میزدم . . . چیکار باید می کردم ؟ باید می گفتم : سلام عزیزم ؟؟؟؟؟ "

گفتم : " واسه من بهانه نیار !! خستم کردی دیگه ! "




طبقه بندی: دلنوشته، عشق، من، تو،

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

گفتم : " واسه مهموناتون وقت دارید ، واسه درساتون وقت دارید ، واسه اینکه جواب هر کسی رو بدید وقت دارید ، گوشیتون خاموشه نمیدونم چرا !!! ، واسه همه وقت دارید . . . من زیادیم ! "

گفتی : " نه ، اصلا اینطوری نیست . اصلا اینطوری که شما میگید نیست .گوشیم خاموش میشه چون شارژ ندارم ، از دسترس خارج میشه چون مزاحم دارم و خیلی چیزای دیگه . . . من جواب کیو دادم که جواب شما رو ندادم ؟؟ "

گفتم : " اگه مزاحم دارید خط اصفهانتونو روشن کنید ، شمارشم به خانواده بدید "

گفتی : " نمیشه جالب نیست ، به همکلاسیامم خط اصفهان بدم ؟؟ "

گفتم : " پس همکلاسیاتونم مهمن ؟؟!!!!!!!! "

آه عمیقی کشیدی و گفتی : " ما کلا تو کلاسمون 9 نفریم ، چهار تا آقا و پنج تا خانوم "

با بغض گفتم : " پس پنج تا خانومش مهمن !!؟ "

محکم گفتی : " نه ، حجم درسمون خیلی زیاده ، با این چهار تا آقا رابطه دارم ، نیازی ندارم که واسه شما توضیح بدم ولی چیزی که واقعیت وجود داره اینه که جو کلاسای ارشد من خیلی فرق داره با اون چیزی که شما تو دوره ی لیسانس من می دیدید . هر کی برا خودش داره درس می خونه . کسی توجهش به کس دیگه ای نیست "




طبقه بندی: من، عشق، دلنوشته، تو،

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

سکوت کرده بودم و سعی می کردم تو چیزی از گریه هامو نشنوی . . . هر چی گفتی الو جواب ندادم ، این طرف از هق هق گریه داشتم خفه می شدم ، صدامو تو گلوم خفه کرده بودم ، نمی خواستم این قدر ضعیف به نظر بیام . . . یه کم که مثلا آروم شدم دوباره زنگ زدم . صدام به خاطر گریه هام گرفته بود ، ولی خیلی سعی می کردم محکم حرف بزنم :

گفتم : " منتظرم بشنوم "

گفتی : " علیک سلام . . . چرا زنگ میزنی حرف نمیزنی ؟ "

گفتم : " منتظرم بشنوم "

گفتی : " چیزای قابل شنیدن و گفتم ! چی رو میخوای بشنوی ؟ "

گفتم : " جوابتونو . . . من هیچی نفهمیدم . "

گفتی : " جواب کدوم سوالو . . . سوال چیه ؟ "

گفتم : " 9 روز گذشت . . . قرار بود فکر کنید . . . نتیجش ؟؟ "

گفتی : " جوابشو دادم تو اس ام اسم . کجا هستی شما ؟ "

گفتم : " قبرستون باشم خوبه ؟ جوابمو بدین اصلا حوصلتونو ندارم "

گفتی : " جوابتونو دادم . "




طبقه بندی: دلنوشته، من، عشق، تو،

تاریخ : یکشنبه 8 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

یک ساعت بعد فرستادی :

" کلاس بودم . اسهاتو خوندم . میخواید تمومش کنیم ؟ "

فرستادم : " باور کردم ! قرار بود فکر کنید ، تصمیمتونو پرسیدم ؟ "

فرستادی : " باشه . با اینکه مطلوبم نیست ولی فکر کنم بهترین راه با توجه به شرایط منه . تمومش میکنیم "

فرستادم : " نظر منم مهم نبود ؟ "

فرستادی : " میشنوم "

فرستادم : " 9 روز قبل نظرم و گفتم . مهم نبود ؟ "

فرستادی : " بهتر از بودن و سوختن با شرایط بد هست "

فرستادم : " یه تصمیم دیگه بگیرید . این عملی نیست ، شرایطو نپرسیدم ، گفتم تصمیمتون ؟ این شرایط که گفتید ، منظورتون کدوم شرایطه ؟ مثلا مشغله ی روز دوشنبه ؟ تا باشه از این مشغله ها . خدا زیادش کنه . من نفهمم ؟؟؟ "

فرستادی : " مشغله درسی . "


طبق معمول همیشه با این پیاما به جایی نمی رسیدیم . . . هوا اون روز ابری و گرفته بود . حال منم خیلی خراب بود . . . یه دل سیر گریه کردم و بهت زنگ زدم . . . نمی دونستم چی باید بهت بگم . . . حرفتو زده بودی . . .  : " تمومش میکنیم "




طبقه بندی: تو، دلنوشته، عشق، من،

تاریخ : شنبه 7 دی 1392 | ساعت 00 و 00 دقیقه و 00 ثانیه | نویسنده : تمنا | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic